تبليغاتX
باران عشق
و خداوند عشق را آفرید.............
این روزها آدما دیگه....تو قلب هم جاندران....دیگه تو دلشون....یه قطره دریا ندارن

این روزها فرش کوچه ها....تو حسرت یه عابره....هر جایکی منتظر....ورود یه مسافره

این روزها هیچ مسافری....برنمیگرده به خونه....چشمای خسته تا ابد....به در بسته می مونه

این روزها درد آدما....فقط غم بی کسی...زندیگی شون حاصلی از....حسرت و دلواپسی

این روزها خوشبختی ها...پشت مه نبودن....کارتموم شاعرا...فقط غزل سرودن

این روزها جرم عاشقی...شهر دل وفروختن....چاره فقط نشستن و...به پای چشمی سوختن

این روزها فرصت دل....برای عاشقی کم....زخمهای بی ستاره ها....تشنه یاس مرحم

این روزها اشکمون فقط....چاره بی قراری....تنها پناه آدما...عکسهای یادگاری

این روزها دوستای خوبم....همدیگرو گم میکنن....دلای پاک و ساده رو....فدای مردم میکنن

این روزها باید هممون....برای هم سایه باشیم.....شبا یکم دلواپس....کودک همسایه باشیم

اگر بهم کمک کنیم...زندگی دیدنی میشه....برسر پیمان می مونن....دوستای خوب همیشه

اما نه فکر کنم....این کار یه کار ساده نیست....انگار برای گل شدن....هنوز هوا آماده نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:57  توسط حسام | 
این روزها عادت همه     رفتن و دل شکستن    درد تموم عاشقا    پای کسی نشستن 

این روزها مشق بچه ها     یک صفحه آشفتگی    گردای روی آیینه ها    فقط غم زندگی

این روزها کار گلدونها    از شبنمی تر شدن    آرزوی شقایقا    یه شب کبوتر شدن

این روزها آسمونمون    پراز شکست بالی    یک نگاه عاشقت    بازتوی خانه خالی

این روزها کار آدما      دلهای پاکو بردن    بعدش اونو گرفتنو     به دیگری سپردن

این روزها کار آدما      تو انتظار گذاشتن    ساده ترین بهونشون     ازهم خبر نداشتن

این روزها سهم عاشقا     غصه و بی وفایی    جرم تمومشون فقط    لذت آشنایی

این روزها توی هر قفس    یکی دوتا قناری      شبا غم قناریا      تو خواب خونه جاری

این روزها چشمای همه    غرق نیاز و شبنم    رو گونه هر عاشقی    چند قطره بارون غم

این روزها درد بچه ها      بازی چرخ فلک       قلبای مثل دریامون      پراز خراش و ترک

این روزها عادت گلها     مرگو بهونه کردنه     کار چشمای آدما       دل رو دیونه کردنه

دیگه غمگین نیستم چون تو میخواهی ..........................................دیگه میخوام سختیها را تحمل کنم چون تو میخواهی...................مطمین باش همه ی این کارها را میکنم چون تو میخواهی.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 18:7  توسط حسام | 
برسرآنم که گر زدست برآید                                دست به کاری زنم که غصه سرآید

دیگه فراموشت میکنم چون تو میخواهی...دیگه دوست ندارم چون تو میخواهی

دیگه عاشقت نمیشم چون تو میخواهی...دیگه بهت محبت نمیکنم چون تو میخواهی

دیگه منتظرت نمینشینم چون تو میخواهی...دیگه بهت حرف عاشقانه نمیزنم چون تو میخواهی

دیگه به خاطر تو گریه نمیکنم چون تو میخواهی...دیگه غصه نمیخورم چون تو میخواهی

دیگه زیر بارون نمینشینم چون تو میخواهی...دیگه قلبم تند تند نمیزنه چون تو میخواهی

دیگه حسرت نمیخورم چون تو میخواهی...دیگه آرزوی مرگ نمیکنم چون تو میخواهی

دیگه به امید تو زندگی نمیکنم چون تو میخواهی.........................................

اما.......................................................................................................................................

همه ی این کارهایی که گفتم را نمیتونم انجام بدم.....چون عاشقم یک عاشق زنده یک عاشق حقیقی.......................اگه این کارهایی که گفتم را انجام بدم زندگیم میشه بهشت اما......شیرینی عشق به اینه که رنج بکشی و دوری را تحمل کنی..............

من منتظر منشینم تا باران عشق ببارد شاید این باران معشوق را هم عاشق کند

دیگه خیلی خیلی دوست دارم چون عاشقتم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 9:12  توسط حسام | 
این روزها به هر کی میرسم از دوست گرفته تا خانواده خودم و حتی غریبه ها من را نصیحت می کنند هیچ وقت باورم نمیشد کسی که عاشق شده یا یکی از عزیزانش را از دست داده اینقدر مورد نصیحت قرار بگیره دیگه این روزها چیز زیادی از خدا نمیخوام فقط میخوام از دست این دنیای بی وفا راحت بشم امیدوارم این اتفاق هر چه زودتر رخ بده از شما ها هم دیگه چیزی نمیخوام دیگه از شما عشق را گدایی نمیکنم دیگه از شما یک کوچولو محبت هم نمیخوام دیگه از کسی نشان دادن رفتن راه صحیح را نمیپرسم دیگه از کسی انتظار ندارم که جواب محبتهای من را با خوبی و محبت بده دیگه از ............................................

اما الان از شما فقط یک خواهش دارم لطفا شما هم از خدای خودتون بخواهید من را از این دنیا ببره میدونم اگه بمیرم به هیچ وجه به بهشت نمیرم اما باز هم از خدا میخوام که من را ببره میشه گفت تقریبا مطمینم که خدا با این حرف من .....من را از این دنیا نمیبره پس شاید دست به اقدام دیگری بزنم چون الان این دنیا هم برای من مثل جهنمه در نتیجه برام فرقی نمیکنه چه توی آتش این دنیا بسوزم چه توی آتش اون دنیا....................

الان خودم مشکی میپوشم خیلی خیلی دوست دارم در آینده نزدیک همه برای من مشکی بپوشند...........................................................

هر کسی که با این کار من مخالفه دوست دارم به من بگه من به چه دلیلی باید زنده بمونم یا به چه امیدی باید زنده بمونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:20  توسط حسام | 
الان یک هفته از درگذشت عمه ام میگذره  .....................آسمان ابری است گویا از آسمان میخواهد باران عشق ببارد  .....خدایا این باران بر سر  مردم این کشور ببار ....شاید این باران مردم را عاشق تر کند ....شاید مردم را از خواب غفلت بیدار کند....شاید عشق هم معنی پیدا کند ...شاید مردم عشق را باور کنند و..............................................

چند روز پیش که شب هفت عمه ام بود صبحش داشتیم میرفتیم خونه جدید عمه ام همه خیالشون راحت بود چون میدونستند که اون دیگه درد نمیکشه بلکه راحت خوابیده بود اما خونه جدیدش با خونه قبلیش خیلی فرق میکرد همه ی خونه اش از خاک بود دوست داشتم برو توی خونه اش اما نمیشد.................................سر مزارش که بودیم من کنار پسرعمه ام نشسته بودم یک لحظه حس کردم که پسرعمه ام میگه حسام ....چشمایم را که باز کردم .....فهمیدم که بیهوش شده بودم...........

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم                      از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که ابنگونه غریبیم              شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:15  توسط حسام | 
یادم میاد آخرین بار  بهم گفتی که من با تو دوست نمیشم شاید این حرف برای من خنده دار باشه اما حتما تو از روی شوخی  نگفتی نمیدونم باید به این حرفت بخندم یا گریه کنم؟ خنده واسه اینکه فکرمیکردم توی این ۱ سال با هم دوست بودیم و گریه واسه اینکه برام خیلی سخته کسی را که بهش عشق میورزم تصمیم گرفته منو ترک کنه...................حتی خودم هم نمیدونم چه کاری انجام دادم یا چه کاری را انجام ندادم که تو این تصمیم را گرفتی ...............مطمینم هنوز هم که هنوزه تو باور نکردی که من تو را دوست دارم شاید من هم جای تو بودم باور نمیکردم کسی که هنوز طرف مقابلش را از نزدیک ندیده یا حتی صدایش را هم نشنیده عاشق بشه...............اما الان این اتفاق افتاده دلیلش را هم باید از دل من پرسید........الان توی بدترین شرایط ممکن قرار دارم از یک طرف درگذشت عمه ام و از طرف دیگر تصمیم تو..........باورکن این روزها حداقل ۴ ساعت گریه میکنم آخه من به عمه ام عشق میورزیدم هنوز هم باورم نمیشه که او ما را ترک کرده.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:1  توسط حسام | 
سلام نمیدونم این متن را میخونی یا نه فقط مثل همیشه باید امیدوار باشم فقط میخواستم باهت کمی درددل کنم از سه شنبه هفته پیش که پیش عمه ام بودم تا الان فقط گریه میکردم چون جلوی چشم همه ی ما داشت جون میداد اون پیر نبود فقط ۵۵ سالش بود اما میشه با قاطعیت گفت که دق کرد و مرد ای کاش هیچوقت پولدار نبودند این پول لعنتی هر وقت بیش از اندازه باشه باعث نابودی آدمها میشه....................شوهر عمه ام زنده است اما ای کاش هرچه زودتر اون هم راحت بشه آخه ۳ بار سکته مغزی کرده و الان قدرت حرف زدن هم از دست داده و ۲ تا پاهایش  و دستش هم حتی فلجه....لعنت به این زندگی وقتی دکتر آخرین بار اومد و عمه ام را دید گفت دیگه باید باهش مدارا کنید و از دست من کاری برنمیاد...............یادم دیروز ساعت ۱۱ صبح وقتی میخواستم از خونه عمه ام برم خوب میدونستم آخرین باری هست که میبینمش خیلی گریه کردم....................فکرکنم ساعت ۶ عصر بود فقط ۵ دقیقه بود که رسیده بودم خونه خودمون مادرم بهم زنگ زد و گفت که عمه ات تموم کرد.......................................بعدش اومدم وصل شم اینترنت و برات درددل کنم دیدم توی وبلاگت اون مطلب را تقدیم کردی به من...............من دیگه نمیدونم باید برای تو چی کار بکنم تا تو باور کنی که ذوست دارم من هر چقدر به تو خوبی تو ۲ برابرش به من بی احترامی میکنی از نظر تو من احمقم چون عاشقت شدم من همه کاری برای تو کردم حتی به خاطر تو با دخترخاله ام دعوامون شد ...دیگه نمیدونم باید چی بگم که تو منو باور کنی..........................
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:9  توسط حسام | 

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 21:8  توسط حسام | 
سلام این متن را تقدیم به عمه ام میکنم که ۵ ساعت پیش فوت کرد:                                           بعد از اين پيشانيم طوفاني است
                                       قسمت آيينه ام حيراني است
            بعد از اين در آرزوي سوختن
                                       مثل آتش جامه ام عرياني است
             دست بگشا و درآغوشم بگير
                                       شانه ام در معرض ويراني است
             خاك هرگز لب نبايد مي گشود
                                      راز مرگ لاله ها پنهاني است
          تا چه پيش آرد سموم هرزه گرد
                                      سهم گل در باد سرگرداني است                                             
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 20:46  توسط حسام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فرق عشق و دوست داشتن عشق در لحظه پدید میاد.......دوس داشتن در امتداد زمان......عشق معیارها را در هم می ریزد.......دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.......عشق ویران کردن خویشتن هست........دوست داشتن ساختنی عظیم است.......عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد.......دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد........عشق قانون نمی شناسد........دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است........عشق فوران می کند چون اتشفشان........دوست داشتن جاری می شود چون رود خانه
دوستت دارم
همیشه


نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
گل یا پوچ
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
احمد
پرواز را به خاطر بسپار
دوست دارم یه دنیا(حسین)
بچه ها من عاشق شدم (پوریا جون)
عاشقانه های من(حسام)
شعر و عکس(سپیده)
رمز عشق
باغ بی برگی(رضا)
کلبه عشق(منصور)
چشم تو (عرفان)
بي تو هرگز(فرهاد و آيدا)
عشق آتشين(كيانا)
عروسک
تپش ثانیه ها(محبوبه)
باغ پروانه ها(ساناز)
دختر پاشنه کفش طلا(سیندرلا)
یاغوت سرخ(مهناز)
پاییز راز فصل ها(سیمین)
ریحانه دختری تنها
ضیافت عشق(شیرین)
ستاره(ستاره)
دختر جادویی
آن سوی آب و گل(فرزاد)
باران عشق2(وبلاگ گروهی)
عشق پرواز بلندیست(مینا)
خاطراتی از جنس آفتاب(سارا)
یادم باشد زنده ام(پریچهر)
یادداشتهای یک وبلاگر( آقا مجید)
گربه سگ
هرچه می خواهد دل تنگت بگو(امیرحسین)
صدای پای مهتاب(مهسا)
شب یلدا(عسل)
خدای آسمان ها(سمانه)
عاشقانه های دریا
عشق مریم(مریم)
دشتستان عشق(وحید)
بوی گندم(گندم)
مشق عشق(مریم)
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد(بهار)
رازهای نگفته(اسماعیل)
زیبای خفته در شب
آرزوی شیرین....و خداوند عشق راآفرید
valley of death((مهدیه)
فریاد سکوت(آرام)
شهر عاشقان(طناز)
شاپرک(پریسا)
کوله بار خاطره ها(محمد)
asalli1370(مژگان)
مــاه آسمونی(فیروزه)
احساسات لطیف(مهسا)
اتاق تاریک(مهیاد)
وبسایت تحقیقاتی(مثله هیچکس)
مثه يك خواب كوتاه(حمید)
شعرهایم تقدیم به تو(فرشته)
طلوع عشق(بهروز)
عاشق کوچولو(صابر)
دنیاییان نامرد(فراز)
یلدای تنها(یلدا)
عشق و خنده(پادینا)
ام اسی ها(آنارام جون)
kshs
سکوت دل(قاصدک)
پت و مت و دت و فت
قلب مهربون(هانیه)
فرامرز و سمیرا
پسردریا(ایمان)
عاشق تنها(سايه)
وخدا عشق را آفريد(نيلوفر)
سوگند(ياس)
اگه دلت گرفته ست
داستان من و تو(سمانه)
صخره سکوت(اسماعیل)
خودمونی(امین)
شبگرد(غزل)
تنهایی بی حدود و مرز(سحر)
نامجوئیسم
شراب عاشقی(سعید و نیلوفر)
غم تنهایی(سمیرا)
عشق رقص زندگی است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان