![]() |
![]() |
|
| و خداوند عشق را آفرید............. |
|
تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام.....................شادم که با خیال تو تنها نشسته ام سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو.............................پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام چون باغبانی به پای تو...ای غنچه مراد............در بوستان عمر تو...شکیبا نشسته ام شاهین اوج همتم...اما به حکم عشق............پیش کبوتری به تمنا نشسته ام با داغ سینه سوز به دامان زندگی..................مانند لاله در دل صحرا نشسته ام دارم دلی شکسته و موجی از اشک و خون....با قایق شکسته به دریا نشسته ام ای آسمان مخند به بخت سیاه من...............خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 16:3 توسط حسام |
|
|
توی سرمای زمستون رو بخار پشت شیشه اسمتو نوشتم اما می دونم بی تو نمیشه *** می دونم که با تو بودن یه هوای دیگه داره این دل عاشق و تنها طاقت دوری نداره *** همه ی شعرامو خوندم که تو برگردی دوباره آخه این دلم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره *** کاش می شد خاطره هامون دوباره مثل همیشه تازه شن تو فصل سرما رو بخار پشت شیشه *** هنوزم دلخوش و شادم به شمردن دقایق که یه روز بیای کنارم اینه آرزوی عاشق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 21:14 توسط حسام |
|
|
من از قصه زندگی نمیترسم
من از بی تو بودن و با یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم ای بهار زندگی ام اکنون قلبم مالا مال لز غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد پس برگرد که من به امید تو زنده ام
می دانم این غزل به تو زیبا نمی رسد! حتی برای عرض تمنا نمی رسد! می دانم این غزل آخر من است شاید همین به دست تو.....اما نمی رسد! باشد!ولی من عاشق از تو نوشتنم یا میرسد به دست شما یا نمی رسد! اول سلام ـ بغض....کمی اشک...نه...نشد! خط می زنم بروی غزل تا نمی رسد! اینجا هوا عجیب گرفته است....بوی غم بوی غریب فاصله آنجا نمی رسد! باران همیشه یاد تو را زنده کرده است هرگز به پشت پنجره تنها نمی رسد! می آیی و صدای قدمهای آشنات تنها به قلب خسته(حسام) نمی رسد! این نبض تند یک غزل عاشقانه است! بشنو!صدای عاشقش آیا نمی رسد؟! شاید اگر نخواهی و شاید نخوانیش....... اما فقط برای تماشا نمی رسد! این شعر بغض نارس ابری است که هنوز... نشکفته است...پس به دو دریا نمی رسد! این شعر را قبول کن از سمت شهر عشق وقتی به شکل نامه غریبانه می رسد.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:0 توسط حسام |
|
|
ساز تنهایی بنواز بنواز که امشب دلم بی تاب است بنواز گوشه ی چشمم به در ببین که چشمانم بی خواب است امشب دل می بارد از آسمان دلتنگی بنواز ساز من می دانی سوال های من همیشه بی جواب است بنواز ساز تنهایی بنواز رویای رنگین من بی رنگ شد بنواز رویای رنگین من کنون رنگ حباب است بنواز و به تماشا بنشین تمام لحظه ها میگذرند می گذرند در پیچ و خم های زندگی ببین لحظه های وداع چه بی درنگ و شتاب است ... ديوانگي چند روزي است كه من باز ديوانه شدم از غم دوري تو شمع و پروانه شدم باز سجاده ي من رنگ چشمان تو شد مهر و تسبيح دلم مثل دستان تو شد باز هم شبهاي من بوي باران مي دهد بوي نمناك زمين در بهاران مي دهد باز از اين پنجره شعر هايم مي روند گريه هايم مي رسند خنده هايم مي روند باز از روي درخت مرغ عشقم مي پرد آتش عشقت مرا تا كجا ها مي برد باز قلبم مي تپد خسته حال بي نفس مي زند فرياد كه خسته ام از اين قفس باز شمعي مي شوم تا بسوزم جان و تن اشكهايم مي چكد به دل و دامان من من كه رسوايت شدم مي نويسم بر درخت مي نويسم بر هوا يا به روي سنگ سخت مينويسم از غمت شمع و پروانه شدم چند روزي مي شود باز ديوانه شدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:36 توسط حسام |
|
|
کاش در دهکده عشق فراوانی بود........توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کم لطفی بهم میکردیم.......مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش دریا کمی از درد خویش کم میکرد.......قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است....کاش رنگ شب ماهم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران.....غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها......دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دلها پر افسانه نیما میشد......و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اینجا.....نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم......کمتر غرق این زندگی سنگی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شبها......غرق هر چیز که می دانی و می خواهی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم.....راز همین مصرع پایانی بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 17:47 توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
فرق عشق و دوست داشتن عشق در لحظه پدید میاد.......دوس داشتن در امتداد زمان......عشق معیارها را در هم می ریزد.......دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.......عشق ویران کردن خویشتن هست........دوست داشتن ساختنی عظیم است.......عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد.......دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد........عشق قانون نمی شناسد........دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است........عشق فوران می کند چون اتشفشان........دوست داشتن جاری می شود چون رود خانه
دوستت دارم همیشه |
|
RSS
|