![]() |
![]() |
|
| و خداوند عشق را آفرید............. |
|
دوباره خزون اومد
نم نم بارون میزنه تو صورتم بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز دستای کی و گرفتی زیر بارونای پاییز میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره خزون هم داره میره نموند برگی رو درختا من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه به خدای آسمون ها عشقت از یادم نرفته می خوام اینچا با تو باشم زیر برف و بارون نیایی با خاطراتت سر می زارم به بیابون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:46 توسط حسام |
|
|
همچون سايه اي که در رويش مداوم نور رنگ بازد
دشت ها و درياهاي شگفت غيبي پياپي مي رسند و مرا در دامن خود فرو مي کشند و من هر بار در سينه ي چشم اندازي تازه مي ميرم و جان مي گيرم و مدام در رنج و شوق مرگ و حيات بي امان خويشم! حالتي دارم که در وهم نمي گنجد هر لحظه اين جهان تابناک تر و بي کرانه تر مي نمايد و هر لحظه دورتر و حقيرتر چه روياي پر شکوه و چه حقيقت پر جلالي است! همه ذرات اين عالم با ذرات وجود من آشنايند. نمي دانم چگونه ام؟ هراس و شک و شگفتي و لذت و اضطراب و نياز و کنجکاوي و انس و حيرت و انتظار و اشتياق و بسيار حالت هاي غريبي که دل هاي نفرين شدگان زمين و زندانيان آسوده زمانه نمي شناسند در من به هم آميخته اند و مرا در سينه ي گدازان اين آفتاب فرو مي برند. و من گرم لذتي سرشار خود را تسليم اين موج ناپيدايي کرده ام که شتابان به دور دست اين دريا مي رود و مرا نيز بي خويش مي برد. و چه آزار دهنده و ترس آور است دست نوازش يا سرزنشي صداي دوست يا دشمني که مرا لحظه اي از اين معراج هاي اهورايي و سير و سفر هاي ماورايي به آن دنياي زشت و حقير مي خوانند. آن جا که گويي قرن هاست, فرسنگ هاست از آن دور شده ام. گويي از ياد برده ام جز خاطره شوم و عفني از آن هيچ به ياد ندارم و...آه! نمي خواهم من ديدار شما را پوچ, نمي توانم تحمل کنم. چقدر از شماها دورم ! چه رنج آور است تجديد خاطره هايي که از شما دارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:39 توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
فرق عشق و دوست داشتن عشق در لحظه پدید میاد.......دوس داشتن در امتداد زمان......عشق معیارها را در هم می ریزد.......دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.......عشق ویران کردن خویشتن هست........دوست داشتن ساختنی عظیم است.......عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد.......دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد........عشق قانون نمی شناسد........دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است........عشق فوران می کند چون اتشفشان........دوست داشتن جاری می شود چون رود خانه
دوستت دارم همیشه |
|
RSS
|